۱۳۹۰/۷/۲۴   16:41  بازدید:1465     حکمت اسلامی 6


گزارشي از نشست علمي نقد و بررسي معرفت شناسي کانت

 

اولین نشست از سلسله نشست‌های نقد و بررسی فلسفه غرب با موضوع نقد و بررسی معرفت شناسی کانت پنج شنبه 17/10/88 از ساعت 19 الی 12 در سالن همایش‌های مدرسه عالی دار الشفاء برگزار گردید. در این نشست علمی اساتید محترم حضرت حجت‌الاسلام و المسلمین دکتر احمدی و دکتر حداد عادل زید عزهما به تبیین نظرات خود پرداختند. دبیر علمی این نشست را آقای دکتر محمد رضایی برعهده داشتند. گزارشی از این نشست علمی در ذیل خواهد آمد.

محور نشست نقد و بررسی معرفت شناسی کانت به پنج مبحث تقسیم شده است؛

- مبحث اول جایگاه و اهمیت معرفت شناسی یا فلسفة نظری کانت در میان سایر دیدگاه‌ها.

- دوم علل شکل گیری فلسفة‌ کانت.

- سوم مبانی معرفت‌شناسی کانت.

- چهارم تأثیرات معرفت‌شناسی یا فلسفة نظری کانت بر ما بعد الطبیعه.

- پنجم نقد و بررسی معرفت شناسی کانت.

 

تشریح نشست توسط دبیر علمی جناب آقای دکتر محمدرضایی

بسم الله الرحمن الرحیم

محور بحث نقد و بررسی معرفت شناسی امانوئل کانت یکی از فیلسوفان بزرگ مغرب زمین است ، فلسفة کانت از جایگاه بسیار مهمی‌ در تفکر فلسفی و کلامی‌غرب برخوردار است، به طوری که یکی از مورخان بزرگ فلسفه می‌گوید: تمام فلسفه‌های بعد از کانت نفیاً یا اثباتاً از او متأثر شده است. در رابطة با نسبت ذهن و خارج یک نظر بدیعی را مطرح کرده است که به نام انقلاب کپرنیکی کانت معروف است، بنابر این برای شناخت فلسفة‌ غرب و نیز نقد آن باید فلسفة کانت را بشناسیم و آن را مورد نقد و بررسی قرار بدهیم.

کانت در روزگار خودش به سه موضوع بسیار علاقه‌مند بوده است که عبارتند از: اوّل علوم تجربی از جمله فیزیک و ریاضیات، دوّم اخلاق و سوّم خداوند. جملة‌ معروفی دارد که نشانگر علاقة اوست، و علاقه‌مندی او را نشان می‌دهد، جملة‌ معروفش این است:‌

دو چیز همواره اعجاب مرا بر می‌انگیزد؛ یکی آسمان پرستارة بالای سرم و یکی قانون اخلاقی در درونم . به جهت ناتوانی دو سنت مهم فلسفی روزگار کانت یعنی عقل گرایی قاره‌ای و تجربه گرایی بریتانیایی در توجیه این مسـائل ، در پی آن بود که فلسفه‌ای را تأسیس کند که برای هر سه موضوع توجیه مناسبی داشته باشد، لذا فلسفه‌ای را تأسیس کرد به نام فلسفة نقّادی که در حوزه فلسفة نظری و حوزة عقل عملی و حوزة‌ عقل عملی فعالیت می‌کند در واقع تکمیل کنندة حوزة عقل نظری او است.

 

سخنراني جناب آقای دکتر حداد عادل

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم‏ (رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذينَ سَبَقُونا بِالْإيمانِ وَ لا تَجْعَلْ في‏ قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحيمٌ)

محور نشست نقد و بررسی معرفت شناسی کانت به پنج مبحث تقسیم شده است؛

- مبحث اول جایگاه و اهمیت معرفت شناسی یا فلسفة نظری کانت در میان سایر دیدگاه‌ها.

- دوم علل شکل گیری فلسفة‌ کانت .

- سوم مبانی معرفت شناسی کانت .

- چهارم تأثیرات معرفت شناسی یا فلسفة نظری کانت بر ما بعد الطبیعه .

- پنجم نقد و بررسی معرفت شناسی کانت.

ما می‌خواهیم یک نگاهی از دور به قول فرنگی‌ها از چشم پرنده به شهر فلسفة کانت بکنیم، وارد جزئیات و استدلال‌ها نمی‌توانیم بشـویم، یک تصـویر و دور‌نما عرضه کنیم، بنابراین با بحث اول آغـاز می‌کنیـم و آن جایگـاه و اهمیـت و جامع عرضه کنند. فلسفة کانت را می‌توانیم به قلعه‌ای بر فراز قلّه‌ای تشبیه کنیم که اگر کسی در چنین قلعه‌ای مستقر شود هم به چشم انداز منتهی شونده به آن قلّه و قلعه ‌اشراف پیدا می‌کند هم به چشم اندازی که بعد از آن در زیر پای آن قلعه قرار می‌گیرد می‌تواند هر دو منظرة پشت سر و پیش رو را رصد کند. فلسفة کانت نیز این قابلیت را دارد که آن که بر فلسفة کانت مسلط شود می‌تواند فلسفة‌ اروپایی و فلسفة جدید را در آن مسیری که به فلسفة‌ کانت منتهی شده است بررسی کند و بفهمد و پی آمد‌های بعدی فلسفة‌ کانت را در تاریخ فلسفة اروپا دنبال کند. از جهات مهم فلسفة‌ کانت این است که فلسفة‌ کانت به تاریخ فلسفه نپیوسته است، مقصود بنده این است که جایگاه موزه‌ای و تاریخی پیدا نکرده، بلکه فلسفه‌ای مطرح است و فلسفه ای است که هم اکنون جدی گرفته می‌شود، فلسفه ای است که تاریخ ساز شده، به تاریخ سپرده نشده، تاریخ به آن سپرده شده و می‌توانیم بگوییم که از زمان کانت تا کنون که بیش از دویست سال از درگذشت کانت می‌گذرد فلسفة غربی از مبانی کلّی و اصولی فلسفه‌ی کانت عدول نکرده است یعنی اینطور نیست که این فلسفه مهر ابطال بر آن خورده باشد و به کنار نهاده شده باشد. بسیاری از فلسفه‌های معاصر و فیلسوفان بعد از کانت کارشان نتیجه‌ی بسط افکار کانت یا گزینش بخشی از افکار کانت و نقد و بررسی آن یا تعمیق آن به سایر موارد است. کانت در فلسفه به معنای متافیزیک تأثیر قطعی نهاده، معرفت شناسی را به کلّی متحوّل کرده است، به طوری که این تحوّل را به انقلاب کپرنیک در نجوم تشبیه می‌کنند و یکی از نام‌هایی که به فلسفة‌ کانت می‌دهند یا یکی از اوصاف فلسفة کانت انقلاب کپرنیکی در فلسفه است و این معنایی است که خود کانت هم به آن تفوه می‌کند.

علاوه بر هستی شناسی و معرفت شناسی فلسفه کانت در سیاست، اخلاق، فلسفه‌ی‌ دین و در فلسفه‌ی هنر و زیبایی شناسی آثار مهم به جا نهاده است و در انسان شناسی. بد نیست بدانید که کانت را پدر سکولاریسم می‌دانند و این خود یکی از جهات مطرح بودن فلسفه‌ی کانت است.از نشانه‌های اهمیت فلسفه‌ی کانت تعداد کتاب‌هایی است که همه ساله به زبان‌های مختلف دربارة فلسفة‌ او نوشته می‌شود، اگر بگوییم که هر سال چند ده کتاب معتبر به زبان‌های گوناگون حدّ‌اقل در فلسفة کانت عرضه می‌شود سخن به گزاف نگفته‌ایم، انجمن‌های بسیاری متمرکزند بر مطالعة فلسفه‌ی او و مجلات متعددی کار را دنبال می‌کنند.اما مسألة دوم علل شکل گیری فلسفة کانت است؛ برای پاسخ به این سؤال ما باید لااقل فلسفة‌ اروپایی را از دکارت آغاز کنیم و به مبانی مذهب اصالت عقل در فلسفه‌ی اروپا واقف بشویم و به گره‌های کوری که در فلسفه‌ی دکارت وجود داشته است و فیلسوفان بعد از او که مشرب اصالت عقلی او را قبول داشته‌اند و تلاش کرده اند تا آن گره‌های کور را باز کنند ما آگاه بشویم. در مجموع باید بدانیم که اصالت عقل مشخصاً با دکارت آغاز شد و بعد از او فیلسوفانی مانند اسپینوزا و مالبرانش و ... سعی کردند ‌اشکالات این فلسفه را برطرف کنند که توفیق چندانی به دست نیاوردند. به موازات این مشرب اصالت عقل مکتب دیگری و عمدتاً در انگلستان (بریتانیا که شامل ایرلند هم می‌شود) شکل گرفت. در آنجا اصالت به حس و تجربة‌ حسی داده شد. بنیانگذار مکتب اصالت حس یا (empirism) جان داک انگلیسی بود، بعد از او بانکلی آمد و بعد از او دیوید هیوم، اصالت تجربه با دیوید هیوم به اوج خود رسید. مدعای فیلسوفان تجربی مسلک این است که در معرفت تنها و تنها امری اعتبار دارد که از راه تجربه‌ی حسّی عاید شده باشد و آنچه دیگران آن را امر معقول می‌نامند در معرفت که از راهی غیر از حس مدعی هستند بر ما معلوم می‌شود اعتباری ندارد و فرع تجربة‌ حسی است، این اعتقاد در فلسفة‌ هیوم همه مواضع خودش را به صراحت ‌آشکار کرد، در واقع اصالت تجربه نوعی واکنش نسبت به اصالت عقل و ناکامی‌های اصالت عقل بود . اما نهایتا در فلسفه‌ هیوم به وضوح به شکاکیت منتهی شد، نتیجه این شد که فلسفه بعد از دو هزار سال دوباره به همان شکاکیت پیش از سقراط باز گشت منتهی در یک سطح بالاتری، مانند پله‌های گردانی که کسی از جای خود تکان نمی‌خورد اما در ارتفاع بالاتری قرار می‌گیرد. این شکاکیّت درست در زمانی از جانب فیلسوفان مطرح شد که در اروپا علم نیوتونی با پیشرفت خارق العاده‌ی خود همه‌ی متفکران را مبهوت کرده بود، در روزگاری که فلسفه ورشکستگی خود را در حلّ مسائل به دست فیلسوفان اعلام می‌کرد، علم بدون اعتنا به فیلسوفان به سرعت پیش می‌رفت و یکی از انگیزه‌های کانت در طرح نویی که درانداخت همین مشاهده‌ی افلاس و سردرگمی و متعاطيان ما بعد الطبیعه بود، کانت این معنا را در کتاب تمهیدات خود اینچنین بیان می‌کند و می‌گوید: قصد من این است که همهی کسانی را که ما بعد الطبیعه را در خور تحقیق و اعتنا می‌دانند به این حقیقت معتقد سازم که قطعا واجب است کار خویش را موقتاً متوقف سازند و هر آنچه تا کنون شده، ناشده انگارند و مقـدِّم بر هر امری بپرسنـد که آیا اصولا ممکن است چیـزی چون ما بعد الطبیعه وجود داشته باشد، اگر ما بعد الطبیعه خود علم است چرا مانند علوم دیگر قبول عام و دائم نیافته است و اگر علم نیست چه شده است که همواره به صورت علم متظاهر بوده و فاهمه آدمی ‌را با امیدهایی که هرگز نه قطع می‌گردد و نه برآورده می‌شود معطل ساخته است. می‌گوید: در حالی که همة علوم دیگر بی‌وقفه قدم در راه توسعه و پیشرفت دارند، این به مسخره می‌ماند که ما در علمی ‌که خود را حکمت محض می‌خواند و همگان نیز آن را لسان‌الغیب می‌پندارند و حل معمای خویش از آن می‌طلبند بی آنکه قدمی‌ فرا پیش نهیم دائما گرد یک نقطه می‌چرخیم، اکنون حامیان ما بعد الطبیعه به اندازه‌ای کم شده‌اند که آنان که در خود قدرت درخشیدن در سایر علوم سراغ دارند هرگز راضی نمی‌شوند نیک نامی‌ خود را در عرصه ما بعد الطبیعه به مخاطره اندازند، این نشان‌دهندة کانت است از وضعیت فلسفه، کانت می‌بیند که این پیشرفت علم نیوتونی در مقابل توقف فلسفه و سردرگمی‌ فلسفه سبب شده است که مفاهیم بنیادی مربوط به انسان مانند اختیار، به شدت در معرض تردید قرار بگیرد، چون علم نیوتونی علمی‌ است که مبتنی بر ضرورت علیّت طبیعی است همان که از آن به دترمینیسم یاد می‌کنند، ضرروت قطعی ترتب معلول بر علت، موجبّیت که با معادلات ریاضی و با بیان قطعی ریاضی بیان می‌شود، همانطور که در طبیعت ما اختیاری نمی‌بینیم، در انسان هم فرض اختیار دشوار می‌شود. اگر فلسفه نتواند برای انسان شأن و منزلتی مستقل از طبیعت اثبات کند به چه دلیل می‌تواند در انسان قائل به اختیار شود و اصولاً نوع دیگری از علیت را قائل بشود و با تزلزل در اختیار جایی برای اخلاق باقی نمی‌ماند و جایی برای انسان باقی نمی‌ماند، اینها دغدغه‌های کانت و بعضی از علل شکل‌گیری فلسفة‌ کانت بود .

اما در بحث سوم که مبانی معرفت شناسی کانت است، نکتة‌ مهم این که بدانیم کانت در اصول و مبانی با دیوید هیوم ‌اشتراک بسیار دارد. دقیقا کانت نیز مانند هیوم معتقد است که معرفت ما، راه ورودی جز مجاری حس و تجربة حسی ندارد و این وجه‌ اشتراک بسیار مهمی ‌است با هیوم. کانت ابتدا قبل از آنکه فلسفة نقادی خود را نقادی کند و قبل از آنکه این انقلاب کپرنیکی را عرضه کند، به سنت فلاسفة عقلی مشرب آلمان تعلق داشت و نزدیک به پنجاه و هفت سال از عمر خود را در آن مسیر طی کرده بود. پس از دوازده سال سکوت، کتاب اصلی فلسفة خود را به نام «نقد عقل محض» عرضه کرد. در این تحولی که در او پدید آمده دِین خود را به هیوم در تمهیـدات با این عبـارت بیان می‌کنـد و می‌گوید: من آشکارا اذعان می‌کنم که این هشدار دیوید هیوم بود که نخستین بار سالها پیش مرا از خواب جذمی‌ مذهبان بیدار کرد و به پژوهش‌های من در قلمرو فلسفة نظری جهت دیگری بخشید، البته من کسی نبودم که نتایجی را که او گرفته بود تصدیق کنم؛ کانت نمی‌خواست بر شکاکیت هیوم صحّه بگذارد اما نمی‌توانست اهمیت شبهات و تشکیکات او را انکار کند و در عین حaال برای ارتباط ذهن با عالم خارج هم هیچ راه جدید و متفاوت دیگری جز آنچه که دیوید هیوم گفته بود یعنی جز راه حس قائل نبود. مشکل کانت مانند هیوم این است که مفاهیم معقول در ذهن ما چگونه پدید می‌آیند، هیوم به این نتیجه رسیده بود که ما اصولاً صاحب مفاهیم معقول نیستیم، آنچه ما نام آن را معقولات می‌گذاریم و مفاهیم معقول اعتباری ندارند، اینها نتیجة عادت ما در تکرار تجربة حسی هستند. عقل در فلسفة‌ هیوم زیر دست حس است، آنچه دقیق و درست است حس است، عقل، رقیقه‌ی این دقیقه و فرع آن است، تبیین آنچه ما آن را مفاهیم عقلی می‌نامیم مانند؛ اعتقاد به رابطة ضروری علت و معلول که از راه حس عاید نمی‌شود و قابل تبیین حسی نیست در روانشناسی باید صورت بگیرد، در بحث عادت نه در فلسفه. کانت هم با این سؤال مهم روبه‌رو بود، اما تفاوت او با هیوم این بود که معتقد بود ما بالفعل صاحب مفاهیم معقول هستیم، ما می‌توانیم مبتنی بر مفاهیم و معانی غیر حسی بسازیم و می‌توانیم علومی‌ را بسط بدهیم که در آن‌ها این قضایا مبنا قرار گرفته است. به عنوان مثال کانت معتقد است ریاضیات علمی‌ نیست که با صرف قضایای مبتنی بر تجربة حسی قابل تبیین باشد، بد نیست‌ اشاره کنیم به آن تقسیم بندی مهمی‌که کانت در فلسفة‌ خودش میان قضایا به دست می‌دهد که قضایا را به تحمیلی و تألیفی تقسیم می‌کند و می‌گوید قضایای تحلیلی، قضایایی هستند که محمول آن‌ها از موضوع قابل استخراج است و ما در قضایای تحمیلی برخی از اوصاف موضوع را بر خود آن حمل می‌کنیم و انکار قضایای تحمیلی مستلزم تناقض است و قضایای تألیفی قضایایی هستند که محمول آن‌ها مندرج در موضوع نیست و ما باید دلیلی داشته باشیم که چرا محمولی را که در موضوع مندرج نیست بر موضوع حمل کردیم. قضایای تألیـفی را کانت بر دو قسم تقسیـم می‌کند: قضایای تألیفی پسیـنی و قضایای تالیفی پیشینی. قضایای تألیفی پسینی که به مدد تجربه حاصل می‌شود، مانند اینکه می‌گوییم هوا سرد است، سرد بودن جزو تألیف و ذات هوا نیست، ما سرد بودن را بر هوا حمل می‌کنیم این یک قضیة تألیفی است نه تحمیلی و در عین حال پسینی است بدین معنا که ما برای تصدیق چنین قضیه‌ای محتاج تجربه هستیم یعنی باید در شهود تجربی با شهود کردن سرد بودن هوا به چنین تصدیقی برسیم. نه هیوم و نه کانت در تبیین قضایای تحلیلی و قضایای تألیفی پسینی مشکلی نداشتند، سؤالی که وجود داشت این بود که آیا قضایای تألیفی پیشینی هم داریم؟ آیا ما قضایایی داریم که محمول آن‌ها در موضوع از پیش مندرج نبوده باشد و ما قادر به ساختن این قضایا باشیم بدون آنکه محتاج مراجعه به تجربه و استمداد از تجربه باشیم؟ آیا ما می‌توانیم قضیه‌ای بسازیم که در آن محمولی را به موضوعی حمل کنیم که این محمول در موضوع نبوده باشد و ما بدون مراجعه به تجربه چنین کاری کرده باشیم؟ تمام قضایای عقلی پیشینی هستند؛ یعنی مستقل از تجربه هستند و تحمیلی هم نیستند. یعنی بیان اوصاف خود موضوع نیستند، هیوم پاسخش به این سؤال کانت منفی بود، کانت مدعی بود که ما واجد چنین قضایایی هستیم و نمونه‌ای از این قضایا را در ریاضیات عرضه می‌کرد و همینطور در فیزیک محض و می‌گفت آنچه را که داریم باید بتوانیم تبیین کنیم بنابر این ما محتاج مفاهیم عقلی هستیم. کانت تأکید داشت که از تجربه حسی آنچنان که هیوم معتقد بود کلیّت و ضرورت به هیچ وجه حاصل نمی‌شود و اگر کلیّت و ضرورت حاصل نشود ما هیچ علمی‌ را نمی‌توانیم ایجاد کنیم. علم معتبر در فلسفة کانت علمی ‌است مبتنی بر قضایایی که مفید کلیت و ضرورت باشند و کلیّت و ضرورت هرگز از تجربة حسی آنچنان که در آمپریسم و خصوصاً در هیوم مطرح بود عاید نمی‌شود. علم صرفا با گزاره‌های مبتنی بر تجربه‌های حسی به پیش نمی‌رود، ما بالفعل واجد گزاره‌های کلّی و ضروری هستیم. سؤال مهمی ‌که کانت مطرح می‌کند، می‌گوید که این قضایای کلّی و ضروری که در قضیة تألیفی پیشینی جلوه می‌کند از کجا حاصل شده است؟‌ این سؤال اصلی است. می‌گوید: ما چیزهایی داریم که از تجربه هم عاید ما نشده است از کجا عاید شده است؟ حرف اصلی کانت این است. آن انقلاب بزرگی که در معرفت شناسی پدید آورده اینجاست که می‌گوید: آنچه به صورت پیشینی و کلّی و ضروری عقلی بگویید بر حسب اصطلاحات سایر فیلسوفان در معرفت ما هست و می‌دانیم که از تجربه از راه بیرون عاید ما نشده است و تعلّق به درون و به ذهن ما دارد. پیشینی است به این معنا که ما آن را در معرفت اضافه و دخیل کرده‌ایم و ساختـار ذهن ماست. شرط‌هایی است که ذهن ما بر معرفت وارد کرده است و در واقع آنچه ذهن خود دارد نباید از بیگانه تمنّا کند، عناصر پیشینی در معرفت ما هست هم در حس، آنجا که حس می‌کنیم ما از خودمان یک چیزهایی را در شناخت وارد می‌کنیم، هم در فهم. در حس ما دو عنصر زمان و مکان را وارد می‌کنیم، در معرفت، زمان و مکان در فلسفة‌ کانت اموری نیستند که در خارج تقرّر و ثبوتی داشته باشند آنچنان که از لوازم تفکر نیوتون بود و نیز مفاهیمی ‌نیستند که منشأ انتزاع آن‌ها در خارج باشد آنچنان که لایبنیتس معتقد بود بلکه زمان و مکان شرایطی هستند که تعلّق به ذهن ما دارند و ذهن ما در هر شهود حسی و تجربی در هر تماس حسی با عالم خارج این زمان و مکان را به جای اینکه از بیرون بگیرد از درون بر این محسوسات اعمال می‌کند، در ساحت فهم کانت یک حرف بسیار مهم، بسیار تحول آفرین و بسیار تعیین کننده می زند و می‌گوید: ما در ذهن خود صاحب دوازده مفهوم محض غیر تجربی هستیم که اینها پیشینی و جزء ساختار ذهن ما و از لوازم ذات ذهن ما هستند، ما با اشین مفاهیم به عالم نظر می‌کنیم. این مفاهیم را دسته بندی می‌کند مفاهیمی‌ مانند وحدت و کثرت و وجود، جوهر، عرض،...، این نوع مفاهیم که در امور عامّة فلسفه بحث می‌شود در فلسفة‌ کانت جزء لوازم ذهن و ساختار ذهن ما هستند، این مفاهیم پیشینی مانند عینکی هستند که در طبیعت ذهن ما کار گذاشته شده و ما هرگز نمی‌توانیم به عالم جز از ورای این عینک نظر کنیم، این فلسفه کانت است. البته او در عقل هم به مفاهیم خاصّی معتقد است ولی باید دانست که عقل در فلسفة‌ کانت اعتبار اصلی ، مرکزی و محوری ندارد، آن قوّه‌ای که در فلسفة‌ کانت محور اصلی است فاهمه است که جانشین عقل در فلاسفة عقلی مذهب است. عقل یک نقش خاصّی دارد که بیش از آنچه سازنده باشد مزاحم است، این نحوة نگرش به معرفت را، کانت نگرش استعلایی می‌نامد، این کلمة استعلایی را هر دانشجوی فلسفة کانت باید دقیقا بشناسد. بنده تصوّر نمی‌کنم در کتاب اصلی فلسفة کانت یعنی در نقد عقل محض کانت اصطلاح دیگری پُر بسامد‌تر از اصطلاح استعلایی به کار رفته باشد. ما استعلایی را در ترجمة‌ ترانسندنتال به کار می‌بریم و کانت اصرار دارد که ترانسندنتال یعنی استعلایی با ترانسندنس به معنای متعالی خلط نشود . استعلایی خلاصه‌اش این است که ما آنچه را که فیلسوفان عقلی مذهب و از جمله حکمای اسلامی ‌و دیگران آن‌ها را معقول می‌نامیدند و در معرفت رکن معرفت می‌دانستند و برای آن‌ها در عالم خارج ما بازایی قائل بودند کانت همه اینها را منکر می‌شود و می‌گوید: «ما صاحب چنین مفاهیمی‌ البته هستیم ولی این مفاهیم اینطور نیست که مصداق و ما بازایی به عنوان امر معقول در خارج از ذهن ما داشته باشند، بلکه اینها ناشی از لوازم ذهن ما هستند، شرطهایی هستند که ما باید به آن‌ها قائل بشویم برای اینکه بتوانیم امکان معرفتی را که داریم تبیین کنیم». امر استعلایی در معرفت شناسی کانت امری است پیشینی و متعلق با ساختار ذهن که بدون فرض آن معرفتی را که عملاً داریم قابل تبیین نیست.

بخش چهارم بحث تأثیرات معرفت شناسی یا فلسفة‌ نظری کانت بر مابعد الطبیعه است. در فلسفة‌ کانت ما بعد الطبیعه به معنی الهیات به معنی الاخص ممکن نیست، اصلا چنین علمی‌ معتبر نیست. برای آنکه ما بعدالطبیعه مدعی داشتن گزاره‌ها و قضایایی است تألیفی و پیشینی اما در خارج از حوزة‌ طبیعت. تمام اعتبار فلسفه و معرفت شناسی کانت بستگی به این دارد که آیا موضوع شناسایی ما مقید به زمان و مکان هست یا نه؟ اگر امری باشد که مقیّد به زمان و مکان نباشد و ما نتوانیم این ضرورت‌ها را از درون خودمان بر آن اعمال کنیم و به دست بیاوریم در آن صورت ما هیچ قضیة تألیفی پیشینی که مفید کلیّت و ضرورت باشد و علمی ‌به ما بدهد راجع به آن موضوع نمی‌توانیم داشته باشیم و ما بعدالطبیعه که درباره خدا ، اختیار و خلود نفس دربارة‌ موضوعاتی بحث می‌کند که بیرون از زمان و مکانند و بنابر این فراسوی تجربة‌ ممکنند و بالنتیجه ما صاحب هیچ معرفت معتبری در باب ما بعد الطبیعه نیستیم و نیمی‌ از کتاب نقد عقل محض اختصاص به مغالطات و تعارضات و خطاهای اجتناب ناپذیری دارد که در نتیجهی‌ غفلت از این معنا، متفکران در طول تاریخ فلسفه مرتکب شده‌اند که کانت آن را جدل استعـلایی می‌نامد ما بعد الطبیعه نمی‌تواند علـم باشد. کتاب تمهیدات خود را این طور شرح می‌دهد: «تمهیدات مقدمه‌ای برای هر ما بعدالطبیعه ‌آینده که به عنوان یک علم عرضه شود یعنی هر کس بعد از این آمد و گفت که من یک متافیزیکی و ما بعدالطبیعه‌ای عرضه می‌کنم باید به سؤالات من جواب بدهد، این مقدمه‌ای است برای هر ما بعد الطبیعه‌ای که در آینده عرضه شود و مدعی علم بودن باشد» اما کانت به یک معنا ما بعدالطبیعه دارد یعنی امور عامه دارد . ما بعدالطبیعه‌ کانت، ما بعدالطبیعه طبیعت است نه ما بعدالطبیعه ما ورای طبیعت، البته کانت اثبات مقاصد اعلای ما بعد الطبیعه مثل خدا ، خلود نفس و اختیار را به عقل عملی یعنی به اخلاق ارجاع می‌دهد که این بحث مفصلّی است و خلاصه اینکه در فلسفه‌ کانت ما با انسداد باب عقل در الهیات به معنی الاخص مواجه هستیم. این تأثیر کانت است بر ما بعدالطبیعه یعنی آنچه فیلسوفان از آغاز تاریخ فلسفه در پی آن بودند که به مدد عقل به مقاصد اعلای ما بعدالطبیعه دست پیدا کنند و بتوانند وجود خدا را اثبات کنند و اختیار و آزادی اراده را به عنوان شأن والای انسان اثبات کنند و همینطور خلود نفس را، کانت همة‌ این‌ها را ممتنع می‌داند. برای اینکه او معرفت شناسی‌اش معرفت شناسی پدیداری است نه نفس الامری، می‌گوید: «آنچنان که دنیا بر ما ‌آشکار می‌شود ما می‌شناسیم و این امور، اموری نیستند که بر ما آشکار بشوند، چون‌ آشکار شدن از رهگذر این لوازم ذهنی ‌ماست و این‌ها موضوعات ما بعد الطبیعه چون بیرون از زمان و مکانند و تن به این لوازم نمی‌دهند». آخرین بحث مربوط می‌شود به نقد و بررسی معرفت شناسی کانت.

بنده یازده موضوع را یادداشت کرده‌ام؛ این نکته را عرض کنم که ما می‌توانیم بگوییم که فلسفة‌ کانت یک منطق است منتهی منطقی که دستکاری شده بود، منطقی است که دایره‌ای وسیع تر از منطق ارسطویی پیدا کرده است منطق است به این معنا که فلسفة‌ کانت موافقت ذهن با خود ذهن است، اما ذهن کانتی، ذهنی است که در آن دست کم دو عنصر بیرون از ذهن که دیگران آن‌ها را بیرون از ذهن می‌دانستند یعنی زمان و مکان وارد ذهن شده است ، یعنی این ذهنی که حالا می‌خواهد یک منطقی به تعبیر کانت منطق استعلایی تدوین کند و نام آن را معرفت شناسی بگذارد. این معرفت شناسی دو عنصر زمان و مکان را از بیرون گرفته و متعلق به ذهن کرده و نوعی منطق جدید به وجود آورده است، اما ماهیتاً نه. یازده موضوعی که بنده در طی درس و بحث خودم در فلسـفة کانت به آن‌ها رسیـده‌ام عبارتند از : بحث معقولات ثانیه منطقی و فلسفی، توجه به این بحث برای فهم فلسفةه و برای نقد فلسفه‌ کانت ضرورت تام دارد و باید یاد کنیم از استاد شهید مطهری(ره) که نخستین بار ما این بحث را در شرح مبسوط منظومه در محضر ایشان شنیدیم، خوشبختانه این مباحث در جلد دوم شرح مبسوط منظومه چاپ شده و در اختیار شما هست. موضوع دیگری که باید مورد توجه باشد بحث شهود عقلی است. مهم است که بدانیم کانت به شهود عقلی معتقد نیست. مطلب بعد، علم حضوری است، بسیاری از مباحث کانت یاد آور علم حضوری در فلسفة‌ اسلامی ‌است و مقایسة آرای کانت مخصوصاً در بحث ادراک نفسانی استعلایی در آنجا که صحبت از من می‌کند اینکه با هر قضیه‌ای یک من فکر می‌کنم همراه است این یاد آور این موضوع است.

بحث دیگر وجود است، که کانت آراء‌ بسیار تکان دهنده‌ای در باب وجود دارد، از جمله اینکه معتقد است که وجود محمول واقع نمی‌شود. خود این مطلب رساله‌های متعددی را اقتضا می‌کند که حرف کانت بیان و نقد بشود و نظر حکمای ما نیز بیان بشود.

بحث دیگر اصالت وجود و ماهیت است. بنده به تدریج متمایل و معتقد شده‌ام که فلسفة کانت اصالت ماهیتی است، یعنی از لوازم اقوال کانت، قول به اصالت ماهیت است، این مبحثی است که در جای خودش باید طرح شود.

بحث بعدی وجود رابط است. این مباحثی که فیلسوفان متأخر ما مثل مرحوم آقا علی مدرس زنوزی بیان کردند و شرح و بسط دادند و هنوز جای تجزیه و تحلیل دارد از مباحثی است که در نقد و بررسی فلسفة کانت محل احتیاج است.

بحث دیگر بحث وجود ذهنی است. باید این بحث وجود ذهنی کاملاً فهمیده شود و با فلسفة کانت مقایسه شود.

بحث دیگر درک نقش زمان و مکان در فلسفة کانت است. بحث زمان و مکان در فلسفه ما همیشه متعلق به طبیعیات دانسته شده و جز در فلسفه‌ ملا صدرا چندان درباره آن بحث نشده است و یکی از امور فارغ بین تفکّر غربی و تفکّر غیر غربی همین اهمیت دادن به زمان و مکان و پرسش جدّی از ماهیت زمان و مکان است.

بحث دیگر مسألة‌ تقسیم بندی قضایا به تحمیلی و تألیفی است. جای نقد و بررسی دارد که آیا حرف‌های کانت در اینجا درست است یا نه؟ که این مبنای کارهای کانت است.مبحث دیگر مبحث عینیت است، عینیت در فلسفة کانت به چه معناست؟ و در فلسفـة اسلامی‌ به چه معنا؟‌ این از امور بسیار مهم است. بالاخره نقد بحث تعارضات عقل محض در جدل استعلایی از مباحث بسیار مهم است و نقد مبحث ایده آل عقل محض در جدل استعلایی که کانت در آنجا براهین اثبات وجود خدا را که مبتنی بر عقل نظری و مفاهیم فاهمه و استدلال عقلی است اینها را رد می‌کند، مثل برهان وجودی. اینها از مباحثی است که قابل نقد و بررسی است . آخرین نکته این است که آنچه بنده به حسب آشنایی مختصری که با فلسفه‌ غربی و فلسفه اسلامی ‌دارم تشخیص داده‌ام ، این است که برای گشودن میدان فلسفة تطبیقی هیچ فلسفة‌ دیگری به اندازة فلسفة‌ کانت اقتضا و استعداد ندارد. من فلسفة کانت را کاملا برای ورود در فلسفه تطبیقی و به میدان آوردن و چالش کردن با فلسفه اسلامی‌ بسیار می‌دانم. اگر تدریس فلسفة کانت جدّی گرفته شود و مقدّم بر آن یک‌ آشنایی با فلسفة‌ هیوم ایجاد شود و بعد فلسفة کانت به تفصیل در حوزه‌ها و در محافل تخصصی خوانده شود آن وقت برای طلبة‌ فلسفة‌ اسلامی ‌ده‌ها سؤال اساسی ایجاد می‌شود که می‌تواند در فلسفه اسلامی ‌به غور بپردازد امیدوارم مجمع عالی حکمت اسلامی ‌بتواند راهگشای چنین افقی برای آیندة‌ حوزه باشد. والسلام عليکم و رحمة الله و برکاته.

 

سخنراني حجت الاسلام والمسلمین دکتر احمدی‌

بسم الله الرحمن الرحیم. کانت بیشترین کار را در زمینه معرفت شناسی کرد و کتاب نقد او تأثیر به سزایی داشت در تفکیک معرفت شناسی از هستی شناسی. قبل از او ارسطو و افلاطون و هیمنطور تا برسید به دکارت و لاک و اسپینزا و امثال این بزرگواران هیچ کدام اینچنین به نقد عقل نپرداخته‌اند. یعنی در حقیقت می‌خواهد بگوید:ترازویی که با آن داریم عالم را می‌سنجیم اول به یافته‌های خودمان بپردازیم به اینکه خود این را خالص بررسی کنیم. نقد عقل خالص صرف نظر از ارتباطش با یافته‌های بیرونی، به همین

جهت خیلی تأثیر داشته، شما این مواد ثلاثی که مرحوم صدرا در جلد اول اسفار آورده حدود صد و یازده صفحه است. (از چاپ قبل از چاپ بنیاد صدرا) شما این را بررسی کنید، هیچ تفکیکی بین وجود خارجی و وجود ذهنی نیست. یعنی همین که می‌گوییم این ممتنع است می‌رویم سراغ خود خارج. این که می‌گوییم این ضروری است ذهن و خارج یکی‌اند به همین جهت هم بحث وجود ذهنی با آن پیچیدگی‌اش به وجود می‌آید که بالاخره این وجود ذهنی جوهر را درک می‌کنیم خود جوهر در ذهن می‌آید، آتش را درک می‌کنیم خود آتش در ذهن می‌آید و در نتیجه آن بحث‌های دشوار پیش می‌آید. اما کانت خود بحث معرفت را مطرح کرد که اساسا ما ببینیم این ترازوی مان چقدر توان سنجش واقعیت را دارد. این کار بسیار مهمی ‌است. در مورد علل شکل گیری فلسفة کانت باید گفت: کانت یک فیلسوف غربی بوده و تمام حرف‌هایی که قبل از او گفته شده بود شاید کم کتابی از اینها کم نظریه‌ای را فروگذار کرده باشند، به هر حال این کتاب اعتراضاتی که بر دکارت وارد شده و ترجمه هم شده است .

حرف‌های کانت عموما در آنجا مطرح شده است، فیلسوفان بسیار قوی ، قدری به دکارت هم اعتراض کردند، دکارت پاسخ داده یا پاسخ نداده از عهده بر آمده یا بر نیامده

بسیاری از این حرف‌هایی که کانت در دیالکتیک آورده در آنجا به تفصیل آمده است. مثل تردیدی که او در علیّت کرد. یکی از خطاهای بارز هیوم و کانت هر دو این است که تأثیر شیء خارجی را در اندام‌های حسی نادیده گرفتند و وقتی آن تأثیر نادیده گرفته شد و در واقع رابطة شهودی ما با عالم حس یعنی با محسوس نادیده گرفته شد، این نکته پیش آمد که اصلا ما ضرورت علّّی درک نمی‌کنیم، وقتی ضرورت علّی درک نکردیم یعنی مفهومی‌ از علیّت به آن معنی که واقعا ما را به خارج مرتبط بکند چنین چیزی نداریم. ضرورت، علیت و این مقولات ثانیه، چون هیوم این حرف را زد، کانت می‌گوید که من از خواب جذمی‌ بیدار شدم ،مشکل کانت این است که در همان اول مقدمه هم می‌گوید‌: ما ضرورت و کلیّت را از تجربه به دست نمی‌آوریم. حال آنکه خود تجربه، ضرورت می‌دهد. اگر شما علم حضوری به آن شیئی که این تأثیر را در اندام حسی بر جای می‌گذارد، همان را بپذیرید و شهود و عالم عین را، علم حضوری را آنجا رها کنید دچار همین مشکل کانت خواهید شد، بنابر این می‌گوید که تجربه ضرورت و کلیت نمی‌دهد چون اینجور است دیگر برای توجیه این دو مسأله می‌رود.

هیوم این حرف را که زد ، کانت بیشتر تلاشش در فلسفه در همین کتاب نقد این است که علیت را چگونه باید تبدیل کنیم. یک بار می‌رود از قضیه شرطیه می‌خواهد این را درست کند که واقعا کار بسیار ناصواب و نادرستی است، یک بار می‌رود سراغ شماتیک و طی هفت و نیم صفحه می‌پردازد به بحث علیت. در یک بخشی از آن و سرانجام هم ناکام از اینجا بیرون می‌آید. به هر حال هیوم این حرف را زد و کانت هم، لایبنیتس هم عقل گرا بود و دکارت هم عقل گرا بود، دکارت هم به هیچ وجه راجع به مسائل معرفت شناسی آن بحث اساسی که باید انجام بدهد انجام نداد و شما به آخر تأمّل ششم از تأملات دکارت ملاحظه کنید ببینید چگونه برای اثبات وجود عالم خارج درمانده شده است. مسألة‌ دیگر این که کانت به شدت تحت تأثیر رای راک روسو در مسألة‌ اخلاق و تربیت بود و اینقدر علاقه به روسو داشت که تصویرش در اتاقش آویزان بود و وقتی هم کتاب روسو به دستش رسید تا آن را تمام نکرد بر زمین نگذاشت. معلوم است که خیلی تحت تأثیر قرار گرفته است. این باید اثرش در بحث اخلاق کانت نمودار شده باشد. کانت به شدّت معتقد به مابعد الطبیعه به این معنی بود، خودش می‌گفت: «من یک لحظه بدون اعتقاد به بقای نفس و وجود خیر اعلا یا ذات پاک خداوند نمی‌توانم زندگی کنم اما نه از راه این استدلال‌ها بلکه از طریق همان وجدانی که دارم و این اخلاق». یک نکتة‌ بسیار مهمـی‌ که در سرتاسر تفکر کانت، هم در عقل نظری و هم در عقل عملی وجود دارد مقارن بودن زمان کانت است با انقلاب فرانسه اصحاب دائره المعارف فرانسه کسانی بودند که عقل را حاکم مطلق می‌دانستند و حمله می‌کردند به دین و کلیسا و افرادی هم بودند که دفاع می‌کردند و می‌خواستند عقل را حاکم کنند. در چنین موقعیتی کانت خواه ناخواه تحت تأثیر اینها بود، این کتاب تأسیس مابعد الطبیعة اخلاق که به نام مبانی یا پایه‌های ما بعد الطبیعه ترجمه شده و آن هم درست نیست عنوانش تأسیس مابعد الطبیعة‌ اخلاق است، در عربی سه ترجمه از آن دیدم یکی هم همین است، تأسیس (متا فیزیغی الاخلاق) آلمانی‌اش هم همین است. این کتاب در حقیقت توجیه حرکت اصحاب دایره المعارف یا انقلاب فرانسه است بر اینکه آدمی ‌را خودش قانون گذار خودش می‌داند و حتی نامی‌ از عیسی (ع) هم که می‌برد می‌گوید حرف‌های او را هم باید بیاوریم در چهار چوب عقل بگنجانیم و با عقل دربارة آن قضاوت کنیم اینکه گفته شد تأثیری در سکولاریسم داشته به خاطر این است.

اما مبانی معرفت شناسی‌کانت همانطور که آقای دکتر حداد گفتند دو بحث زمان و مکان را که در ذهن آورده ، ایرادهای زیادی هم به آن کردند و در واقع آوردن طبیعت شناسی در درون معرفت شناسی است. زمان صورت ذهن ما است یعنی ما هر چه را می‌یابیم متوالیاً می‌یابیم و این ماییم که توالی به این داده‌ها و تغییرات می‌دهیم و الّا از ادراک که بگذریم عالم را نمی‌شود گفت متغیر است و نمی‌شود گفت متحرک است و نه هیچی. ما راجع به عالم نمی‌دانیم، ماییم که ‌اشیاء را متوالیا می‌یابیم، پس زمان صورت ذهن ماست، مکان هم همینطور است و این ناظر است به یک حرف بسیار ناصوابی که نیوتن گفته و معتقد بود که زمان و مکان دو واقعیت عینی هستند و در برابرش می‌گفت اینها موهومند. زمان و مکان دو امر موهومند و در واقع اعتباری‌اند .اینها وجود این عین خارجی یک امر اعتباری به تعبیر ما در فلسفة خودمان لحاظ می‌کنیم بنابر این مکان هیچ واقعیت عینی ندارد فقط اعتبار ذهن است. این دو را کانت آورده، اما یک کار بسیار مهمی‌ که کانت کرده و به آن هم می‌بالد این است که بر خلاف آنچه ارسطو در بیرون می‌گشت و سراغ یافتن مقولات بود و ده تا مقوله پیدا کرد و بعضی‌هایش هم مقولات اعتباری مثل جده و امثال اینها، کانت آمد از منطق وارد شد و گفت ما چهار مدخل داریم: ما قضیة کلّی داریم و جزئی داریم و شخصی، این سه تا، این شد کمیت، ما قضیة‌ ایجابی داریم و سلبی داریم و معدولی داریم، این هم سه تا شد شش تا، ما نسبت داریم قضیة همیه داریم شرطیه داریم، انفصالی داریم این هم مربوط می‌شود به نسبتی که محمول با موضوع دارد، این نُه تا، ما سه تا قضیة دیگر هم داریم که مربوط به جهت قضیه است، همه را از منطق گرفته‌اند، آن سه قضیه هم یکی پروبلماتیک یا ظنی است یکی اسرتریک که خیلی‌ها اسرتریک را برابر با قضیة بالفعلی که ما می‌گوییم می دانید که رابطة‌ محمول با موضوع یا امکانی است یا ضروری ، ضروری هم یا ممتنع الوجود یاضروری الوجود و یا بالفعل است و بنده نوشتم که اصلا وارد کردن بالفعل و غیر بالفعل در منطق هیچ ربطی به منطق ندارد . ما فقط باید بگوییم رابطة این محمول با موضوع چگونه است بحث بالفعل مربوط به هستی شناسی است که از جای دیگر ثابت کنیم که این موضوع وجود دارد یا ندارد. اما اینکه از جهت منطق که خود کانت هم می‌گوید یکی از دشوارترین مسائلی است که می‌خواهم بیان کنم . حالا دشوارتر می‌گوید این خیلی توجیه درستی ندارد مدالیته در واقع، از رابطة بین محمول و موضوع در ذهن ما سه تا حالت پیش می‌آید : یا ظنی است و تردید داریم که این محمول برای این موضوع است. یا اینکه ضروری است این هم که معلوم است مال جهت قضیه است ، یا اینکه بالفعل است یعنی این موضوع بالفعل موجود است، این دیگر ربطی به جهت قضیه ندارد . مرحوم مظفر و دیگران هم که این بالفعل را جهت قضیه قرار دادند بنده معتقدم که این خطاست، شما فقط باید رابطة محمول با موضوع را بررسی کنید نه اینکه بالفعل است، ضروری است، ازلی است، ابدی است، اینها هیچ کدام به جهت قضیه مربوط نیستند، جهت را باید از جای دیگر به دست آورد. اگر ما اینها را مطرح کردیم منطق دان هم می‌آید ضرورت ازلی و ابدی را مطرح می‌کند ولی آن وقت یکی از مشکلاتی که در کانت وجود دارد این است که بحث وجود را از همین جهت بالفعل در می‌آورد، البته از آن عدول می‌کند . مرحوم فروغی و دیگران می‌گویند از این جهت کانت آمده از منطق وارد فلسفه شده و مبنای اصلی معرفت شناسی کانت این است که ذهن را با قالب‌های منطقی که در باب قضایا دارد منطبق و ما از آن مقولات به دست می‌آوریم.

اما معرفت شناسی کانت تأثیری در فلسفة نظری داشته است یا نه؟. اگر کسی از حس آغاز کرد و پرداخت به تبیین مابعد الطبیعه معلوم است که آن دیالکتیکش پیش می‌آید و آن این است که ما همین‌ها را داریم، من همین مقدار را دارم و فراتر از این هم نمی‌روم کانت معتقد به ما بعد الطبیعه و غیب و امثال اینها یا بود و به زبان نمی‌آورد و جرأت نمی‌کرد و ظاهرا نبود و آن عصر هم عصری نبود که کسی بخواهد از اين کارها بکند. یک کتابی نوشته اند به نام رؤیای یک‌ اشباح بین، اینها دارند خواب و خیال می‌بینند که نتیجتا آدمی‌ را محدود کند به حوزة مبنا شناسی و ورود به شناخت . در همین چهار چوبی که از حس آغاز کنیم و در مباحث مقولات هم محدود کنیم آن مقولات و همین صورت که از منطق بخواهیم هستی شناسی را تبیین کنیم این دچار مشکل می‌شود. از این جهت ما بعد الطبیعة کانت اصلا مابعد الطبیعه نیست باید بگویی البته شما حق دارید بگویید اصلا طبیعت را تعریف کن تا برسیم به ما بعد الطبیعه‌اش آیا ما واقعا توانستیم طبیعت را تعریف کنیم تا به ما بعد الطبیعه‌اش برسیم یا نه. ما و شما وهیچ کدام نمی‌توانید، فیزیک جدید ما بعد الطبیعه را تعریف کند، انیشتن می‌گفت: یک حقایقی وجود دارد که ما فیزیک‌دان‌ها نمی‌توانیم آن را بیابیم آن‌ها را انبیاء می‌یابند، بنابراین کانت وقتی این تحلیلات را مطرح و قالب معرفت شناسی‌اش را بیان می‌کند البته به قول کمپ اسمیث می‌گوید که این چهار‌چوب و طرحی را که کانت ریخته به حق طرحی است که مثل کسی که می‌خواهد سدّی بسازد و تمام جوانبش را بررسی کند این چنین طرحی ریخته است، این تحلیلات آمده رسیده به مابعد الطبیعه و کانت دعواهای مابعد الطبیعه مربوط به زمان خودش را مطرح کرده است. اگر شما کتاب «اعتراضات» را ملاحظه کنید خواهید دید که این دعواهایی بوده که در آن زمان مطرح شده مثل برهان وجودی دکارت، بعدها هم مطرح شد دکارت یک دستکاری کرد ، به او هم اعتراض کردند که این همان درآوردم و در واقع چیزی است که آنسم گفته، گفت نه من این را به گونه‌ای دیگر می‌خواست بگوید که من خبر نداشتم ولی ژیلسون در آن نقد تفکّر می‌گوید: که او خبر داشته است و این همان است که دستکاری کرده و کانت هم خیلی صریح می‌گوید: که این مثل آن است که کسی بگوید من صد تا دُر دارم و دست در جیبش بکند ببیند که صد تا دُر وجود ندارد با فکر که نمی‌شود خارج را اثبات کرد .مرحوم آقای مطهری (رضوان الله تعالی علیه) ایشان هم در جلد پنجم اصول فلسفه می‌فرماید:«این برهان وجودی کانت برهان ناصوابی است، برهان امکان و وجوب هست که عموما ما به این تمسک می‌جوییم» کانت این را هم قبول ندارد زیرا که اگر شما امکان را جهت قضیه قرار دادید دیگر امکان ما هوی که در فلسفة ما مطرح است و به‌خصوص در فلسفة مشّاء‌ معلوم است که جایی ندارد. می‌گوید:«اصلا چیزی ممکن است یعنی چه؟» بحث وجود و قضیة وجودی که ایشان می‌گوید اصلا معنی ندارد. هم هیوم گفته بود و هم خود کانت به تفصیل بیان می‌کند که ما وقتی می‌گوییم فلان چیز هست عین همان حرفی که شیخ‌ اشراق و مرحوم میرداماد می‌زنند شبیه آن که این چیزی به ما نمی‌دهد وقتی می‌گویی کاغذ هست یعنی چه؟ این هستی یک امر اعتباری و در واقع اعتبار ذهن است . بنابر این ما بعدالطبیعه کانت از آن جهت که مبتنی بر تحلیلات خود اوست راهی به جایی نمی‌برد. اما کانت در اواخر همین کتاب کريتيک یک بحث قابل توجهی را استدراداً آورده که بحث خدا ، اختیار و نفس است و غیر از آن کتاب «نقد عقل عملی» می باشد که در آنجا آورده ، در اینها به هیچ وجه نمی‌توان تردید داشت اینها در واقع یافت حضوری ماست من اختیار را می‌یابم و اگر اختیار هست تکلیف هست اگر تکلیف هست تکلیف بدون اختیار نمی‌شود و اگر اختیار و تکلیف هست کیفر و پاداش باید باشد و کیفر و پاداش در این دنیا مقدور نیست، پس باید نفس بقایی داشته باشد و باید یک خالق قادرِ عالمِ همه جا حاضر omnipresent همه جا باشد که از درون و بیرون خبر داشته باشد که بداند من چگونه عمل کردم و با چه نیتی عمل کردم و در آنجا پاداش مرا بعد از مرگ بدهد و من یک لحظه بدون این نمی‌توانم زندگی کنم، این می‌شود ما بعد الطبیعه که عقل نظری با این مقدماتی که او چیده است نه علیت در آن است نه امکان هست نه وجود هست نه امکان ماهوی و امثال اینها. این برهان نظم را هم آنجا نقد می‌کند و می‌گوید: «این برهان نظم خیلی چیز خوبی است واقعا یک برهان دلنشینی است اما این نشان نمی‌دهد که در کلّ عالم نظم باشد ما تا آنجایی که می‌بینیم نظم هست» البته این هم واقعا جای نگاشتن یک رسالة بسیار خوبی با توجه به مجموعه‌‌ آثار کانت و این که اگر در یک نقطه از عالم نظمی ‌وجود داشت قاعدتاً باید بقیة‌ اجزاء هم با هم هماهنگ باشند و إلّا نمی‌شود این موج اینجا حرکت کند و جای دیگر هیچ موجی وجود نداشته باشد. به هر حال آن مقدمات این مابعدالطبیعه نتیجه خواهد داد. توجه کنید که این مربوط به مسائل مربوط به زمان خود کانت بوده، جوّ آن روز اواخر قرن هجدهم را هم در نظر بگیرید که انقلاب فرانسه در هزار و هفتصد و هشتاد و نُه (1789)به وقوع پیوست و دهها سال قبل از آن این دعوا و درگیری، انکارهای شدیدی نسبت به ما بعد الطبیعه و دین و اینها وجود داشت. کانت هم در چنین زمانی بوده که قطعاً تحت تأثیر قرار گرفته است که اصلا صرف نظر از فلسفه اسلامی ‌آیا این شیوة تفکر درست است یا نه؟ آیا از منطق می‌شود فلسفه ثابت کرد؟ آیا ضرورت را باید در قضایا جست یا جور دیگر؟ این یک بحث بسیار مهمی ‌است که بنده معتقدم فلسفة‌ کانت به یک معنا با همه‌ي عظمتی که دارد و با همة‌ تأثیری که بر روانشناسی، جامعه شناسی، سیاست، حقوق، حقوق بشر، تعلیم و تربیت گذاشته است ،یک کج راهه‌ای است.

 


انتهای پیام
قم - خیابان 19 دی - کوچه 10 - فرعی اول سمت چپ - پلاک 5 
تلفن 9825-37757670-11+ نمابر:  37721004-9825+
پست الکترونیک :info@hekmateislami.com